زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

ماجرا دیروز1 پری

دیروز حالم بد بودتا صبح خوابم نبرد هی دلم و کمرم درد گرفت یهو دیدم انگار دسشویی دارم در حالی که نداشتم تا رفتم دسشویی دیدم ای وایییییییییی پری اومده اونم 7 روز زود تر خوابم میومد درد داشتم چشمام باز نمیشد امیدم رفته بود سرکار قش کردم خوابیدم تا وقتی اومد کم کم بلند شدم از جام ولی قیافم تابلو بود نمیتونستم از درد بلند شم خوشحالو خندون اومد خونه اومد خودشو لوس کنه که اره من روزه هستمو من نازشو بکشم ولی من حرف نمیتونستم بزنم یه نیم ساعتی لو ندادم جریانو اونم هی حال فولیا رو میپرسید هی دست میکشید روشیکمم داشت اواز میخوند که دیدم نمیشه نگم مونده بودم چطوری بگم اشک تو چشمام جمع شده بود   هنوز میخواستم حرف...
22 تير 1392

2 پری

رفتم ازمایشگاه تو خیابون راضی از پرو لاکتینو دادم ولی دستم دیگه رگاش خراب شده بود بد ترم شد نمیتونم از ارنج خمو راست کنم گفت جوابش 2 شنبه اماده میشه فعلا اومدم خونه مامانم خلی وضعیت جسمی و روحیم خرابه با وجود محمد رضا گمون نکنم بشه اینجا استراحت کرد امیدم که وقتی روزه میگیره  تغییر رفتارداده خراب کلا جو متشنجه حوصله اینجا رو هم ندارم
22 تير 1392

بدون عنوان

باورم نمیشه پری شدم اونم تو روز 23 !!! الان موندم مثل خر توگل لاقل یه هفته دیگه منتظر بودم الان هیچ کاری نمیتونم بکنم نمیدونم برم ازمایش عکس پول ندارم که الان این چه مدلیه خل شدم دیگه تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود برام که یه هفته جلو بندازم
21 تير 1392

جمعه 23 پری

سلام فولی نانازیا امروز دلم خیلی گرفته رفتم نینی سایت با خاله جون جونیا حرف بزنم هیشکی نبود بابایی هم اینقدر خسته بود که خوابش برد رفتم پیشش بخوابم ولی خوابم نبرد کمرم درد کیکرد دلمم گرفته بود اشکام بند نمیاد نمیدونم چرا؟؟ خیلی خستم ولی خوابم نمیبره دیشب خونه رو جم کردم قشنگ و مرطب  نمیدونم چرا دلم گرفته انگار یه چیزی گم کردم انگار یه اتفاق بد افتاده یه چیزی کمه  یه چیزی درست نیست اصلا نمیدونم چی میخوام نمیدونم چی شده
21 تير 1392

دیشب خواب انگشتر دیدم

دیشب خیلی خواب میدیدم خوابهای عجیب یه بار دیدم تو دریام یه بار دیدم تو یه قصر هستم و رفتم پیش پادشاه من خیلی کوچولو بودم اون خیلی بزرگ بود بهم یه انگشتر داد که نگینش خیلی بزرگ بود ولی برق نمیزد بهش گفتم برق نمیزنه یه پارچه اورد با یه چیزی کشید روش و برق افتاد بعد کردمش تو انگش انگشتری دست چپ   دوباره دیدم تو خونه خودمون هستم و یه انگشتر از تو یخچال پیدا کردم که چند تا نگین داشت  فکر کنم ٥ تا یک نگین بزرگ وسط و ٤تا نگین کوچیک کنارش مثل گل     هر دو تا انگشتر نقره بود اینو کردم تو  انگشت شصت  دست راست چه برقی میزززززززززد نمیدونم دیگه والا تعبیرش چیه ولی چه برقی داشتتتتتتتتتتتت ...
20 تير 1392

روز اول ماه رمضان

به بههههههههه به بههههههههه امروز بیدار شدم دیدم شوشو اماده شده بره یه هو گفت ای خوابم میاد  دوباره همه لباساشو در اورد قش کرد خوابید نرفت سر کار نمیدونم چش شد یه هوییییییییییی خلاصه که خوابه دیروز دیگه خیلی گل شده بود ظهر که اومد خونه برام یه شاخه گل مریم اورده بود    شبم که اومد خونه همه چی گرفته بود لوبیا ماکارونی لپه  برنججججججججج   و خیلی چیزای دیگه گفتم اقا شما که پول نداشتی چطوری خرید کردی؟؟ گفن زن کار نداشته باش  من مردم خودم میدونم   شما گفتی برنج و روغن من هم اوردم بقیش به شما کاری نیست   وووووووووی یه حالی داددددددددددد ته دلم قینججججججج...
19 تير 1392

فولیکول نانازی

عزیزم الانشماها  تقریبا اینشکلی هستین البته از تو اون نخود کوچولو در اومدیرفتی تو اون پوسته نازک اینو اینجا مینویسم قبلا این پست ثابت وبلاگ بود ولی باید بگم که تغیرش دادم و اوردمش اینجا _______________________________________________  روز ١٢ اردیبهشت من سه ماهه که برایی نینی اقدام کردم این ماه چهارمه و نی نی هنوز نیومده  روز 14 رفتم سونو 5 تا فولیکول داشتم     32    21    20   19 21 یکی شون تخمک ازاد کرده بود همون روز امپول زدم که احتمالا  شاید بازم ازاد بشه الان 9 روزه که دارم روز شماری میکنم تا ببینم منو بابایی تونستیم یه نینی ناز ...
18 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد